تنها به خاطر سنگ فرشی که مرا به تو می رساند

 

کیفم رو میندازم رو شونه م.. سنگینه دستم درد گرفته

پلاستیک کتابها رو هم با اون یکی دستم محکم گرفتم

یه قطره می چکه روی صورتم

نگاه میکنم به اسمون..قرمزه... همین طور که سرم بالاست ..یه قطره دیگه از اسمون میاد..میفته گوشه چشمم

بوی بارون از زمین بلند میشه ..یه نفس عمیق میکشم ..

دونه های بارون گونه هام رو لمس میکنه.. بارون شدید تر میشه.. قدمهای من تند تر

مردم هجوم اوردن توی پیاده روها.. اونایی که چتر دارن ..چتراشون باز میکنن

تاکسی ها که نگه میدارن همه میدون سمتش.. هر کی زودتر دستگیره در تاکسی رو بگیره برنده اس.. بقیه نا امیدانه بر میگردن عقب منتظر ماشین بعدی

فک میکنم

خوب مگه اینا همین مردمی نیستن که عاشق پاییز و بارونشن ؟ که شعر سهراب رو با احساس میخونن!

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

خیابون خیلی زود خلوت و سوت و کور میشه..همه پناه بردن زیر چتراشون ..پشت شیشه های ماشینشون یا سقف خونه هاشون

نگاه میکنم به اسمون ..قرمزه

مثه چشمات

سر تا پام خیس ..خیس خیس

نگاه میندازم به شلوارم .. خیس و گلی شده .. یه ماشین میاد با سرعت نور از بغلم رد میشه.. میزنه به گودال اب کنار خیابون و بقیه لباسهام هم خیس میشه..لبخند میزنم ..و ضیافت امشب کامل میشه

دستام رو میارم بالا ..گره میکنم توی هم و ها میکنم ..گرم نمیشن.. می برمشون توی جیبم.. و بالاخره دکمه بالایی پالتوم رو پیدا میکنم بعد یکسال ...

اسمون برق میزنه و صدای رعدش می پیچه لا به لای سکوت کوچه... میترسم..تند تر میرم

..به تو فکر میکنم ..به بارون امشب توی چشمات ..به تو فکر میکنم به سایه بلندت که افتاده روی زمین رسیده به دستای من ..

ودستات که روی کلاویه ها میرقصن

و نگاه من که لا به لای انگشتات گره میخوره

به تو فک میکنم

به چشمات که میبارن ..به دستام که خیسه

به تو فک میکنم و امشب که قراره تا صبح.... بارون بیاد

+ تاريخ جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 11:29 نويسنده |

 

دلم دلتنگه  و مهرت رو میخواد.. دلم رو در پی غم ها نذاری/ میام تنها توی قلبت میشینم ..

من  وقبلت رو جایی جا نذاری 

چهارم اذر ۹۱

+ تاريخ چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 20:7 نويسنده |

هوا بوی نم میدهد و آغوش تو بوی پاییزی ترین روز سال

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 21:11 نويسنده |

تو رفتی

   من .. ماندم

  و برای سایه بلندت  روی سنگفرش ها دست تکان دادم/ انگشتان نامرئی ات را لمس کردم 

 کوچه که تمام شد.. تو  هم تمام شدی  ..من ان لحظه حتی به چمدان توی  دستهایت حسودیم شد..

من ماندم

و ترسیدم

از تصویر توی اینه.. سکوت../ و صدای  تیک تاک ساعت

 از کابوس های نیمه شب و  تاریکی خانه

  از سرنوشت زنی خیره به  دور لابه لای رقص پرده و باد

از بعد از ظهر یک روز تابستانی و تک فنجان قهوه ی روی میز

از عکس های تک نفره

 ازتقویم  و روزهای مثل همش

 از نگاه کودک همسایه به لبخندی دورغین

از هوای بارانی پاییز و  دختری تنها  زیر غرش اسمان .. که میدود  و خیس میشود..  خیس خیس

  و دلش برای همه  قدم زدنهای دو نفره  زیر چتر توی دستهایت تنگ میشود 

از شبهای سرد زمستان و  سایه دیوار روی خالی تخت   یخ زدگی انگشتانش

از نگاه کردن به بوسه ی دخترکی به لبهای معشوقه اش حتی توی عکس

 از نیمکت های دو نفره

 از اینباکس خالی گوشی

از تاب خالی ایوان

از اخرین لباسی که هدیه گرفت

 از دوستت دارم ها

و  واژه هایی که دیگر  نیستند

 از همه چمدانهای دنیا

و  از اخرین پرواز ساعت ۱۱ شب به مقصد...

 میترسم

 ازنگاه کردن به اینه  دیدن  پشت سرم و  تصویر خالی شانه هایت

 بی تو خواهم ترسید

 زندگی یک اتفاق کوتاه است... و من نیز ..   /  چشمهایت را که ببندی تمام میشوم

 

 

+ تاريخ پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 20:35 نويسنده |

دانلود/

امروز قلبم دوباره بعد ازمدتها درد گرفت..وقتی شکست

این خوبه ...نشون میده  قلبم هنوز داره میتپه..که میتونه درد بگیره حتی

 

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 20:18 نويسنده |

 

تن داده ام
به حاشیه ی ندیدنت
با دلی گرفته
و چشمانی
در انتظار گنجشک ها
مرا با بهار آشتی بده
به اندکی جوانه
دلخوشم

….

 

ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 23:3 نويسنده |

دانلود


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه سی ام تیر 1391ساعت 11:29 نويسنده |

کنار سیاهی  تمام حجم های دور وبرش ..  زیر اسمان تاریک بالای سرش . خودش را آرام جا داده بود روی تپه ی کوچک  مشرف به رودخانه .. پاهایش را دراز کرده بود روی سراشیبی اش  ..دستهایش  را گره کرده بود در هم

نمیدانم شاید سردش بود از صدای وحشی باد.. دلم میخواست بروم جلو دستهایش رو بگیرم گونه یخ زده اش را ببوسم  محکم بگیرمش در اغوشم

سرش پایین بود  .چشمهایش...چشمهایش به نظر  میرسید سالها خشکیده بود  به رودخانه خشکیده جلویش

چه کسی میدانست که شاید روزی تمام دنیای دخترک ماهی سرخابی دوست داشتنی اش بود

که داشت توی ته مانده های دریاچه اش تلاش میکرد برای ماندن

دخترک اما عاشق ماهی اش بود دلش نمی خواست ازادش کند توی دریا..  دلش نمیخواست ماهی دوست داشتنی اش لا به لای موج ها  دور شود..انقدر دور که  محو شود توی قاب فیروزه ای جلوی چشمهایش

اما راهی نداشت  نمیتوانست ببیند که ماهی چطور دارد توی دستهای کوچک و خالییش تلاش میکند برای بیرون پریدن .. بلند شد تا ماهی را ببرد و توی دریا رها کند برای همیشه.. اما  یک چیزی امد نشست توی دلش. نمیتوانست . تنها دلخوشیش  را به همین سادگی  از دست بدهد.. ترسید... ترسیداز تنهایی..  انقدر که حس کرد  یک چیزی  درونش ترک برداشت ...جریان پیدا کرد ..آمد وآمد نشست درست توی گلوش ..سنگین شد سعی کرد که همانجا خفه اش کند اما  نشد..  دخترک دیگر توان نداشت با  چیزی مقابله کند باید تسلیم می شد انجا بود که جلوی چشمانش را اب گرفت  ..  چشم هایش چشمه شد  قطره قطره بارید ..دخترک انقدر سوخت که تمام یخ هایش آب شد .اب شد وذره ذره چکید  ..انقدر چیکد که تا  برای همیشه  تمام شد و مرد..کنار تپه ای که حالا سالهاست مشرف به رودخانه ای بزرگ است ..ماهی اما همینجا توی رودخانه اشک های دخترک دارد  نفس می کشد. ماهی حالا دیگر زنده  می ماند.کاش ماهی یادش بماند..

 

   خودش بود خود خودش  انگار گوشه با همه تلخی هایش نقش بسته بود کنار همان قلب کوچک ته فنجان.

+ تاريخ دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 22:21 نويسنده |

 

دانلود

+ تاريخ پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 16:33 نويسنده |

 

 

زنی را دیدم:

به دنیا آمد تا دختر کسی شود …
ازدواج کرد تا همدم کسی شود…
بچه دار شد تا مادر کسی شود…

برای همه کسی شد ، اما خودش بیکس ماند…!!!

 

برگرفته از وب باران

+ تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 21:45 نويسنده |

 

وقتی روزها پاییز میشنود/دستهایم یخ میکنند/و در لابه لای سرمای دستهایم واژه هایم سرد می شوندانقدر که  نمیتوانند کاغذ سیاه را سفید کنند از خوشیهای های دروغین. که نمی توانند نقش خوشبختی شان را خوب بازی کنند هی کات میخورند و میشوند نقطه سر خط. غم/من میمانم واینهمه سرما تنهابه امید روزی که گرمای اشکهایت بیایند یخ دستانم را بازکنند و  لبخندت را نقاشی کنم در چشمانم.

e l i

 

دانلود/محسن چاووشی

 

پ ن: دوست عزیزم که درباره اهنگ وب پرسیده بودی میتونی به اینجا مراجعه کنی

+ تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 18:47 نويسنده |

من اگر تو نباشی

همه سالهای زندگی ام را خواهم مرد

مگر نمی گویی در قلبت جا دارم

پس مراقب قلبت باش

اگر بایستد یک نفر انجا هست که زودتر ازتو جان خواهد داد 

 

پ ن: نمیدانم از وقتي ويندوز رو عوض كردم چرا نمیتونم برای پرشین گیگ ها کامنت بذارم بعد کلی نوشتن همیشه مینویسد DONE):چرا يعني اخه؟؟

پن 2: مرسييييييييييييييييييييييييي براي بودنت

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 18:45 نويسنده |

دستهایت را سایه بان چشمهایم میکنی؟

که خسته اند از انتظار

من به دیوار قلبت تکیه زدم

خرابش نکن

تنها امیدم روزنه ایست

رو به خورشیدی که نمیدانم

پشت چراغ قرمز کدام چهار راه کهکشان چشمهایت گیر افتاد

که در قطبی ترین روزهای پریشانی ام

طلوع نکرد

من دیگر نفس ندارم برای فریاد زدن نامت

جایی که جز پژواک صدایم جوابی نخواهم شنید

سکوتی محض خواهم شد

در پس بغضی که دیگر در چشمان وامانده ای پشت پنجره سو سو نمیزند و در لابه لای کلماتش اور نمیشود

تنها اه میشود رو به دریچه ای مسدود .. وبعد ارام سر میخورد روی فرسایش شیشه ای مه اندود

و همانجا بر ویرانی خویش در دل اشتی میکند و لبخند میزند به این جای امن

وفقط او میداند که من تمام خواهم شد روزی

کنار رد پایی سرد

e l i

۲۳/۱۱/۹۰

پ ن برای کسی که دوستش دارم..:

تو را بیشتر از هرکسی در دنیا دوست خواهم داشت

خواهش میکنم مرا به خاطر اینها سرزنش نکن.. من خوبم

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 22:33 نويسنده |

۱.برف

    روی

    کاج ها

 

 

داشتم اسامی فیلمهای جشنواره فجر رو میدیدم بعد بین همه فیلم ها دیدم برف روی کاجها رو که قبلا  هم ازش شنیدم خیلی دوست دارم ببینمش اسمش رو  هم یکجوری دوست دارم.

 

۱۱.

ضیافت ...

 

 

 باز هم پاییز

باران و خیابانهای خیس

من.../..... خدا

خش خش برگها

و گم شدن .. میان حجم سکوت این لحظه های بی انتها

 این است ضیافت کوچک شبانه ام  با تو

                                                                                                e li

 

 

۱۱۱.
هر زمانی که ز نزدیکی من می گذری

خوب می فهمم من
چه کسی رهگذر است

من به آهنگ قدم های تو عادت دارم
خوب هم می فهمم
 
این تو هستی و کسی دیگر نیست

از صدای نفست می فهمم

بوی عطر تن تو نیز خبر خواهد داد

چه کسی آمده است

راستی

کفش های تو چه موسیقی خوبی دارد

کفش های تو خوش آهنگ ترین کفش جهان است در این شکی نیست

و من افسوس مدامم این است
کز کنار من دلسوخته هی بگذری

و هیچ نگاهم نکنی
.......... 

مصطفی جعفری 

+ تاريخ یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 17:41 نويسنده |

 

باتو بودن مهندسی افرینش یک عشق است

آنجا که در تصادف ناگریز دو نگاه

اولین بوسه

زیر بنای ساختمان دنیایی ست

که برای دوست داشتنمان می سازیم

 

                               با تو بودن تحول خلاق یک  عشق است

                              که با بیگ بنگ دو احساس 

                               انفجار زیبایی می شود

تا در مسیر تکامل عاشقانه خود

ستاره ترین خاطره های با هم بودن را

نقاشی شاهکاری کند

 برآسمان شبانه تنهایی

                                                                    برگرفته از  بوسه قدیمی 

+ تاريخ سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 10:11 نويسنده |

شهیار قنبری

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 15:50 نويسنده |

       

 آدم ِ دل‌تنگ، به‌قدر تمام دل‌تنگی‌هایش، مرگ در چنته دارد؛ هرچه دل‌تنگ‌تر، بهتر.

 نوستالژی‌ ِ تمام قدم‌زدن‌ها. خیابان‌های  دور و دراز  ، عبورهای نصف جهان،  سکوی همیشگی که نمی دانم در میان یک پارک بود یا بیابان...

 بگو بین تمام این بهشتهای همیشه و جهنمهای امروز، کجا پنج‌شنبه‌ای دل‌گیرتر از

این شهر دارد؟

 کجا این‌همه تنهایی را فقط می‌شود توی خودت ریخت؟

فکر نکن که این، نعمت ِ دوردست‌هاست، نه!

روزهای زیادی بوده‌است که همین دل‌تنگی لعنتی، میان خوشی‌ها گم شده،

و یک‌ روز دیده‌ای که حتی فرصتی نداشتی یک دل ِ سیر، دل‌تنگ باشی. 

 کسی آن‌جا ترسِ نتوانستن دارد و من این‌جا هراس ِ این‌که یک ‌روز از خواب بیدار بشوم

 و ببینم که  رفته باشد ...

ولی بگو کجا وقتی که خیابانی را یک ‌شبه، یک‌طرفه اعلام می‌کنند، دلت خواهد گرفت از این‌که روزگاری در مسیر ِ ممنوع خیابان، کسی را داشته‌ای؟

                              

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 16:21 نويسنده |

من امده بودم که شعر هایم را برای تو بگویم

واژه هایم را کنار تو گم کنم و تو را میان واژه ها پیدا کنم

آمده بودم که خیالم را با تو ببافم و کلافهای سر در گم وجودم را ..

به عشق رسیدن به دستهای تو .. باز کنم

 من امده بودم که یخبندان قلبم را میان هرم نفسهای تو آب کنم

 وثانیه ها را هر روز و هر ساعت برای دیدن تو بی تاب کنم

من امده بودم که.............

 

میلاد

 

                                                               eli

                                                                                                  21/10/90

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 0:15 نويسنده |


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه نهم دی 1390ساعت 11:11 نويسنده |

دلم می شکند می ریزد

از سکوت طولانیت

یک چیزی وجودم را میخراشد وبعد جا خوش میکند در گلویم

شاید شبیه ترس .. نه اه می کشم و نه فریاد میزنم

تنها چشمانم را میبندم تا  ته تهش  تا ان تاریکی های محض که  وجودم را می لرزاند

وبعد بی صدا دور میشوم ..خودم را می سپارم به دل اشوبه ی قلبم و تو رانیز ..  غرق میشویم

بگذار کسی نفهمد /نداند آخرین جرعه از بازمانده احساسم قطره اشکی بود که باید بدرقه راهم میکردم

e l i

۰۹/۹۰

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 10:29 نويسنده |